
تاحالا براتون پیش اومده هر چی دعا می کنید نذر می کنید به خدا قول می دیدو...حاجتتون روا نمیشه؟
برای من فقط یکبار پیش اومده ...![]()
تا قبل از این هرچی از خدا می خواستم بهش می رسیدم ..
نگید حتما صلاح نیست ، چون مطمئنم به صلاحمه ...
منو ببخشید که بیشتر نمی تون توضیح بدم
امروز خیلی روز مهمی برام ..
برام خیلی دعا کنید![]()
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرسی دوستای گلم مرسی به خاطر تمام دعاهاتون !
مشکلم تا حدودی حل شد ولی نه صددر صد ولی بازم خدارو شاکرم!![]()
مرسی بخاطر نگرانیهاتون و دلای پاکتون که برام دعا کردید !مرسی ![]()
فقط یه موضوعی که اونجا منو راحت می کنه حسادت های یه دختر خانمه که دقیقا همسن منه و فوقالعاده خوشگله ...صورت سبزه با چشمهای سبز بسار زیبا ...قیافه اش یه جورایی خاصه!اجالب اینه که فوق لیسانس هم هست و تو یکی از مراکز پیام نور مشاوره و تدریس می کنه !
این دختر به صورت خیلی تابلوئی بمن حسادت می کنه و من واقعا علتشو نمی دونم ؟!![]()
بعد کلاس هم چون همسری حواس جمع ما شب قبل موبایلشونو خونه مادرشون جا گذاشته بودند رفتم موبایلو گرفتم و مادر همسری و خواهرش هم شدیدا اصرار می کردند که باید شام بمونی
و منم گفتم نه همسری الان تنهاست !
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد چند وقت دختر خالم همونی که عروسه دیشب زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم .از یه طرف من براش یه کم ناراحت شدم و از یه طرف خودم کلی اعتماد به نفس پیدا کردم !
چون پدر شوهره دختر خالم هم یه آپارتمان بهشون داده و هم براشون جشن عروسی گرفته و هم چند تا تکه از وسائل بزرگو براشون گرفته ...
اعتراف می کنم خیلی وقت ها بهش حسودیم می شد نه به خاطر بعد مالی قضیه بلکه به خاطر پدر شوهر خوبی که داره !با این که می دونستم طبیعتا منت زیادی هم رو سرش می ذارن ...
همش بمن می گه خوش به حالتون مستقلید ! و منت رو سرتون نیست !من و دختر خالم قبل عروسیشون هرروز با هم حرف می زدیم ولی بعد عروسیش من دیگه زیاد زنگ نمی زدم چون نمی خواستم یه دفعه حرفی چیزی پیش بیاد ...
دیشب چقدر به همسری افتخار کردم !چقدر دوستش داشتم !
همسری همیشه بمن میگه پاقدمت تو زندگی برام خوب بوده !چون وقتی من و همسری دوست شدیم همسری خونه نداشت و ماشین هم ثبت نام کرده بود که ۲ ماه بعد دوستیمون تحویل گرفت !
چه روز بارونی قشنگی بود اونروز منو کلی سورپرایز کرد !اصلا بمن نگفته بود که ماشین ثبت نام کرده !با هم قرار گذاشته بودیم جایی و من زودتر رسیده بودم !همش احساس می کردم یه نفر داره صدام می کنه ولی فکر می کردم اشتباه می کنم !نگو طفلکی ۳ -۴ دقیقه داشته صدا میکرده و من نمی شنیدم و اگه با ماشین میومده اونجائی که من وایساده بودم دیگه تا چقدر دوربرگردون نبوده و راهمون دور میشده !یه دفعه من برگشتم دیدم بلللللللللله یک عدد همسری با ماشین منتظرمه...![]()
بعد عقدمون هم من اصرار کردم خونه بخریم !با این که وام هم نداشتیم و وام هم خریدیم و چه روزای سختی داشتیم اون موقع و چه بازیهایی که دلال وام برامون درنیاورد ...
انتخاب خونه هم کلی سخت بود ۵ ماه بیشتر عصرها می رفتیم دنبال خونه !بیشتر مناطق تهران رو گشتیم !بیشتر پنج شنبه جمعه هامون ...انگار یک تفریح شده بود .من که برای خودم یه پا مشاور املاک شده بودم و قیمت تمام مناطق تهران دستم بود ![]()
تا این که خونه فعلیمونو در عرض ۱۰ دقیقه انتخاب کردیم و قرار داشت نوشتیم. ای روزگار...
و تو همون سال دوتا پروژه به همسری پیشنهاد شد که جمیعا ۲۰ میلیون کمکون کرد ...
وای که چه روزای سخته دوست داشتنی بود ...یکسال دوران عقد ما پر از فراز و نشیب بود ...و این وسط عوض شدن کارمن و سختی های خاص حودش و ورود یک تازه وارد به ادارات دولتی و مشکلاتی که خودتون بهتر میدونید ...هر شب تا ۱۲ پای اینترنت با همسری بودیم و سرچ مطالب علمی و درست کردن یک پاور پوینت آموزشی برای یکی از سمینارهای اداره ...
خودم را با اون آزاده ۲۲ ساله تازه فارغ التحصیل که مقایسه می کنم وای خدای من چقدر بزرگتر شده ام و چقدر با تجربه تر!
به خاطر همه چیز ممنونم...![]()
من که پنج شنبه هم تا ساعت 1 سرکار بودم !خوب چی کار کنم زندگی خرج داره؟
نه جدا از شوخی پنج شنبه ها که میام سرکار با این که خیلی خسته میشم ولی عوضش استرس ندارم که حالا روز شنبه جناب مدیر چی می خواد بگه !اینه که سعی می کنم مواقعی که کار ندارم بیام ...
مامان چهارشنبه بهم گفت پنج شنبه بریم خونشون که شام با هم بریم پارک چیتگر.البته اول همسری می گفت زشته ما تازه سه شنبه اونجا بودیم ! چون همسری همیشه می گه آدم باید همیشه احترام خودشو نگه داره حتی اگه اونجایی که می خواد بره خونه پدرومادرش باشه !وکلا شخصیتی داره که به خیلی چیزااهمیت میده و با هر کسی صمیمی نمیشه و کلا شخصیتش جوریه که به قول من احترام برانگیزه ...
البته همسری گفت بریم و ساعت ۷ رفتیم خونه مامان اینها و منتظر بودیم تا بابا بیاد که بریم پارک .که بابا ساعت ۹ شب اومد و خیلی هم خسته بود این که پارک رفتنمون کنسل شد و تا ساعت ده و نیم خونه مامان اینها بودیم و مامان مهربونم غیر از شام ماکارانی و عدس پلو هم برای ما درست کرده بود که بیاریم خونه و من چندروز آشپزی نکنم !مرسی مامان گلم![]()
مامان تازگیا یکم بیشتر هوامو داره !مامان ادمی نیست که درمورد هرچیز زیاد حرف بزنه ولی از تو نگاهش همه چیزو می خونم ... فکر می کنه الان دخترش اون خانمی که باید بشه بعد یکسال شده و الان می تونه بیشتر محبت کنه !چون مامان و بابا همیشه مواظب بودند که من بهشون وابسته نشم و لوس نشم !اگه گاهی از کار زیاد یا مشکلات زندگی پیش مامانم شکایت می کردم همیشه در جوابم می گفت که همه همینجوریند فکر نکن فقط توئی تازه هزار نفررو مثال می زد که یا مستاجرند یا بیکارند یا مشکلات دیگه دارند تا من قدر زندگیمو بیشتر بدونم .مخصوصا همسری رو که مامان بدجوری هواشو داره و بدجوری دوسش داره و بارها باعث حسادت بابائی شده ...![]()
جمعه تا ساعت۱۱ هم خواب بودیم
و بیدارشدیم یه صبحونه کوچولو هم خوردیم و دوباره اینجانب آزاده خانم از ساعت ۱۲ تا ۲ به اتفاق همسری مشغول امور کوزتی شدیم .همسری هم پابه پای اینجانب کارکرد .چون من جمعه های اول هر ماه یکم کارم بیشتر و شستن ملحفه ها و حوله ها نیز برامور کوزتینگم اضافه می شود .
ساعت ۷ هم رفتیم بیرون اول رفتیم پاساژ گلستان پاتوق همیشگی من و همسری ،چند دست لباس اسپرت برای باشگاه گرفتم چون خیلی وقت بود دیگه اون لباسامو می پوشیدم ...بعد هم رفتیم خونه پدر همسری ....
قبل از این که بریم من همش استرس داشتم که چی میشه چون واقعا رفتاراشون قابل پیش بینی نیست !فقط مامان همسریه که همیشه خوب و مهربونه ولی خواهرای همسری و پدرش بعضی وقت ها خوبند بعضی وقت ها بد...
تصمیم گرفتم فقط خوش بگذرونم و اگه حرفی چیزی شد هم ناراحت نشم ..
خوشبختانه دیرو زهمه خوب بودند مادر همسری هم بابت کادو خیلی تشکر کرد و همش می گفت من چه جوری جبران کنم !چون من تمامی مناسبت ها براش کادو می گیرم !خواهر ها هم خیلی خوب بودن و با خواهر شوهر بزرگه کلی حرف زدیم ... اخلاقشو خیلی می پسندم .به نظر تعداد کمی از دخترا مثل ایشون هستند فوق العاده دختر منطقی هست !در ضمن یه خانم مهندس عمران هم هست با ۶ سال سابقه کار !یه مهندس واقعیه و تو کارش فوقالعاده موفقه .یادم رفته بود بهتون بگم خواهر همسری از اول خرداد اومده تو کلاس ایروبیک ما .همیشه هم سعی می کنه نزدیک ترین جا بمن بایسته موقع ورزش و موقع اومدن هم تا پارکینگ ماشین ها با هم میایم و همه بچه های باشگاه فکر می کنند ما بهترین عروس و خواهر شوهر دنیاییم![]()
پدر همسری هم همش بمن می گفت آزاده جون بابا
.موقع برگشت هم همش من و همسری عشقولی بودیم !
این بود خاطره آخر هفته دوست داشتنی من بعد از هفته دوست داشتنی !![]()
حتما دیشب همتون کلی سورپرایز شدین و کلی هدیه گرفتین !همیشه خوش بگذره!
و اما این هفته:
شنبه بعد اداره رفتم باشگاه و ساعت ۸ شب رسیدم خونه و چون یکشنبه یک عدد مهمون داشتیم تا ساعت ۱۰ تو آشپزخونه بودم ولی دگه جزئیاتشو نمی گم چون نمی خوام دیگه گندشو در بیارم![]()
یکشنیه هم ساعت ۶ اومدم خونه و یه دوش گرفتم و یه کم غذا درست کردم تا ساعت ۷:۳۰ که دوست همسری اومد منم دیگه کارم تموم شده بود.مهمونمون همون دوست همسری بود که قرار بود هفته دیگه برای همیشه از اینجا بره !تا ساعت ۱ شب خونه ما بود وکلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم و عکس گرفتیم ولی آخرش خیلی سخت بود و من و همسری دلمون خیلی براش تنگ میشه چون صمیمی ترین دوسته همسریه !![]()
دوشنبه هم شام با همسری رفتیم یه سفره خونه سنتی و بعدشم رفتیم پارک نیاوران و تا ساعت ۱۲ قدم زدیم و دوباره شب ساعت ۱ خوابیدیم !البته سر یه مساله یکم ناراحت شدم ولی امروز چون خیلی خوشحالم نمی خوام در مورد این قضیه بنویسم و روزم رو خراب کنم !![]()
دیروز صبح هم با هزار بدبختی از خواب بیدار شدم .آخه یکی نیست بمن بگه خانم شاغل رو جه به قدم زدن تو پارک تا ۱۲ شب و مهمونی وسط هفته !![]()
و دیروز هم ادارمون کلی سورپرایزمون کرد و یک عدد نیم سکه بهمون داد و نکته قشنگش این بود که فقط به خانم ها دادند و به آقایون هیچی .چون اینجا هرسال روز زن به همه هدیه می دادند و ما بسار بسیار بسیار دلمون خنک شد
آقایون هم داشتند می دقیدند!
دائم یا میومدند تو اتاق ما یه زنگ می زدند به داخلی !یکیشون می گفت دروووووووووووغ می گی باید بهمون نشون بدین !و یکی از همکارا که نسبت به بقیه آقایون اینجا خوبه زنگ زده بود به داخلی من که باید شیرینی بدین و اونی یکی از اونور می گفت باید رانی بدین و منم گفتم بی زحمت یه دقیقه وایسید الان منو رو میارم!![]()
به مادر شوهر جون هم زنگ زدم و تبریک گفتم و گفتم آخر هفته میریم خونشون !به جاری خانم هم زنگ زدم و تبریک گفتم و به خاله هاو... هم زنگ زدم و همش از صبح تبریک می گفتم!
عصری با همسری رفتیم خونه مامان اینها!من بدجنس هستم آیا
من فرق می گذارم آیا؟![]()
کادوی مامان رو دادیم همراه با یه جعبه شیرینی و خیلی خوشحال شد و همسری دوست داشتنی و ناقلا هم دوباره منو سورپرایز کرد و اونجا یه پلاکی که از طرف اداه بهشون داده بودند و روش عبارت مقدس
"یا زهرا" نوشته شده بود رو بمن داد! تا ساعت ۱۱ اونجا بودیم و من داشتم از خواب میمردم چون از اول هفته هر شب دیر خوابیدم !ما هر وقت از خونه مامان اینها میام کلی آذوقه و بارو بندیل داریم !مامان برامون شربت آلبالو و مربا توت فرنگی درست کرده بود !علاوه برشام یه غذای دیگه هم برای من درست کرده بود که بیارم خونه !مرسی مامان مهربون !خیلی دوست دارم نمی دونم چه جوری می تونم اینهمه خوبی تو جبران کنم
دیشب هم تا رفتیم بنزین زدیم و رسیدیم خونه ساعت ۱۲ شب بود و به مناسبت روز زن با همسری عشقولانه ویژه ای دروکردیم و دوباره دیشب تا خوابیدم یک شد.
راستی یادتشون باشه من از همتون زودتر کادومو گرفتم !پنج شنبه هفته پیش!![]()
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هیچوقت فکر نمی کردم دو تا آدم در زمینه های مختلف اینقدر با هم مچ باشند !هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر ایده آل باشی !با تمامی حساسیت های من آشنایی دوست داشتنی ! بابت دلخوریهای کوچک بینمان که جز لاینفک زندگی است همیشه و همیشه حق باتوست و من صددرصد مقصرم !بازم بهت میگم من نمی دونم چه کار نیکی کردم که پاداشم تویی !هیچ کار نیکی ارزشش تا این حد نیست!دوستت دارم تا همیشههههههه نازنیم
مهرمادر
مادرروي ماهت روح وروان است مرا
مهرتوقوت تن وقوت جان است مرا
دردل انديشه تو گنج نهان است مرا
يك نگاه تو به از هر دو جهان است مرا
فارغم با تو زهرخوب وبداي پاك سرشت
زير پاي تو نهادست خدا باغ بهشت
فارغم از غم ايام چو غمخوارم توئي
نشوم خسته بكاري كه مدد كارتوئي
نيستم رنجه زتنهائي چون يار توئي
دور توگردم مركز پرگار توئي
كوشش روزوشبم از پي آسودن توست
ني كه من هيچ نيم بودنم از بودن توست.
سلام دوستای عزیزم
روز زن و روز مادر و تولد حضرت فاطمه رو به همگی تبریک می گم.![]()
![]()
![]()
![]()
------------------------------------------------------------------------------------
بهترینم مرسی به خاطر همه چیز!مرسی به خاطر زحمت های ۲۶ ساله ات به خاطر گذشت ها ،فداکاریها ،شب بیداریها ،دل نگرانی ها،استرس هایت.ممنون به خاطرهمه چیز و به خاطر همه خوبی هایت که در قالب کلمات نمی گنجند.این شعررو تقدیم می کنم به همه مادران مهربان.
دلکوک
اگه یادتون باشه گفته بودم ۲ سال تو شرکت خصوصی کار می کردم و محیط اونجارو دوست داشتم ولی به دلایلی الان تو یه شرکت نیمه دولتی کار می کنم.
مشکل من ایجا فرهنگ آدمهاست !بیشترین چیزی که اذیتم می کنه !
آقایون اینجا فوق العاده آدم های بی فرهنگی هستند !و به همه چی کار دارند .و این مساله واقعا برای من قابل هضم نیست .منی که همیشه سرم تو کار خودمه .از ساعت ورود و خروج بگیر تا مرخصی روزانه و ساعتی و نوع لباس پوشیدن و آرایش کردن... در مورد همه چیز اظهار نظر می کنند.به خاطر همین من خیلی ساده میام سرکار بدون آرایش!در صورتی که تو محل کار قبلیم هرروز صبح پامیشدم دوش میگرفتم و به خودم میرسیدم و همش در حال خرید مانتو کیف و کفش بودم .
من نمی تونم در ظاهر با آدم های خوب باشم و پشت سرشون حرف بزنم بارفتارم نشون میدم که از کی خوشم میاد و از کی بدم میاد! بعضی وقت ها فکر می کنم در نتیجه این اخلاقم خیلی تو محیط کار متضرر می شم و برای خودم خیلی دشمن تراشی می کنم !
جدیدا هم یه دفتر دار همکارمون شده که دیگه روی همه آقایون اینجارو سفید کرده !اصلا رفتار اداری بلد نیست !اصلا... حتی مدیرمون هم نظر منو در مورد ایشون خواست و من به صراحت نظرمو گفتم و ایشون درجواب گفت یاد میگیره...بعدا متوجه شدم همسایه جناب مدیر تشریف دارند!
یه همکار خانم هم دارم که با هر دفتر داری که میاد روابط خیلی دوستانه و نزدیک ایجاد می کنه که از همه چی مطلع بشه از جمله ورود و خروج جناب مدیر و مبالغ آکوردها و...
واقعا نمی دونم من تو رفتارم باید تجدید نظر کنم آیا؟![]()
سلام دوستای عزیزم .دلم برای تک تکتون تنگ شده .بهتون خیلی عادت کردم !حتی خیلی وقت ها تو خونه هم به یادتونم !![]()
پنج شنبه صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم !مامانم روز قبل گفته بود که میاد کمکم و هرچی اصرار که خودم کارهارو انجام میدم قبول نکرد ! یه لیوان شیر خوردم و مشغول امورات کوزتی شدم !اول سالاد ماکارانی درست کردم و کیک توت فرنگی درست کردم (البته با پودر کیک ) همسری هم ساعت 10 از خواب بیدار شد و یه کوچولو صبحانه خورد !مامان هم ساعت 30/10 رسید طفلکی !![]()
مامان تو کل فامیل زبانزد ه هم از لحاظ زرنگی و هم تمیزی و هم دستپخت و هم کار بیرون !نسبت به خانم های هم سن خودش روحیه متفاوتی داره اول دانشگاه رفته و بعد رفته سرکار و بعد ازدواج کرده !
مامان تا میاد خونه ما شروع می کنه به کارکردن پنج شنبه هم تا اومد شروع کرد به شستن میوه ها !
منم دیگه حریفش نمی شم و چیزی بهش نمی گم چون اصلا گوش هم نمی کنه .منم شروع کردن به نظافت منزل .همسری هم قرار شد بره بیرون و نون بخره !
برگشت همسری یکساعت طول کشید و من و مامان نگران شدیم که مگه 2 تا دونه نون خریدن چقدر زمان میبره !و بهش زنگ زدیم که گفت یه جایه دیگه ای کاردارم و الان میام !
ساعت 12 همسری اومد و دیدم 2 تا نون خریده و به همراه یه کادو !که گفت روزت پیشاپیش مبارک !ومنم بسیار بسیار از خودم ذوق دروکردم !![]()
![]()
![]()
من و همسری همیشه با هم میریم برای خرید کادو و من چون یه بار به همسری گفتم دوست دارم یه بارسورپرایزم کنی !بچه ام حرف گوش کن !یه بلوز بسیار بسیار خوشمل از گلستان برام خریده بود که از ذوقم همون شب واسه مهمونی پوشیدمش !تازه همسری گفت برای مامانم می خواسته کادو بخره ولی چیز مناسب پیدا نکرده !
مامان گشنگم بمن گفت که خودش میخواد نهار درست کنه و منم کماکان مشغول امورات کوزتی بودم !
نهار خوردیم و من به مامان گفتم که یه کم استراحت کنه . واونم قبول کرد !
منم مشغول آشپزی شدم و مرغ زعفرونی درست کردم و قیمه نسا (همونی که دستورشو براتون نوشتم ) و ژله دورنگی که درست کرده بودم از قالب برگردوندم که خیلی خوشگل شده بود .ژله هلو و بلوبری (تمشک آبی) درست کرده بودم و با کمپوت هلو تزئینش کردم .کیک توت فرنگی رو هم با ژله توت فرنگی و کمپوت توت فرنگی تزئین کردم .
ما مان هم گفته بود برنج ها رو خودش درست می کنه و ساعت 4 باقالی پلو و برنج ساده درست کرد.
ساعت 7 خاله اینها اومدند و ساعت 8 هم عروس خان و آقای داماد .بابا هم که ساعت 6 از اداره اومد !
مهمونی خیلی خوب برگزار شد و خیلی خوش گذشت !خاله ام دفعه اول بود میومد خونمون فقط شب عروسی اومده بود و دیگه نیومده بود !فیلم عروسی رو گذاشتیم براشون و به مامان هم گفتم بشینه پیششون و من و همسری میز شامو چیدیم !
قیمه نسا من خیلی طرفدار پیدا کرد و حتی یک قاشق هم به من و همسری نرسید !پسر خالم هم چسبیده بود به ظرف سالاد ماکارانی و هر کی می خواست بکشه یه سری سوال ازش میپرسید که مطمئنی از این سالاد می خوای؟چرا چیزای دیگه نمی خوری ؟و...
منم هرچی سالاد مونده بود به خاله دادم که براش ببره خونه .
مهمونا ما که 8 نفربودند تا ساعت 1 شب موندند و منم یه ظرف شیرینی خوری به عنوان کادو دادم به دختر خاله جون ! که بسی خوشحال شد !
جمعه من و همسری تا ساعت 5 عصر در حال خوردن و خوابیدن و عشقولانه دروکردن بوریم و ساعت 5 رفتیم فروشگاه شهروند من یه عالمه ژله خریدم و یه سری چیزای دیگه و همسری یه گلدون کاکتوس کوچولو و خیلی خوشمل خرید و اومدیم وسائلو گذاشتیم خونه و تا 8 خونه بودیم و بعد رفتیم مرکز خرید گلستان یه ظرف دکوری خوشگل برای مامانی من خریدیم و یه سرویس چایخوری هم برای مامان همسری ... دیگه از پاداشتیمم می افتادیم و ساعت 10 شب اومدیم خونه !
امیدوارم که قدم این عروس خانم و آقای داماد برامون خوب باشه !من خودم به شخصه مهمون خیلی دوست دارم و معتقدم برکت زندگی رو مهمون زیاد می کنه !
پی نوشت :
برای دوستای عزیزی که منوی غذاهای غیر برنجی رو خواسته بودند یه سری غذای غیر برنجی رو مینویسم !به نظر من فقط قاطی پلوها (عدس پلو و لوبیا پلو ....)غذای برنجی حساب میشن و بقیه غذاها رو هم میشه بدون برنج درست کرد .این غذاها شامل:
انواع کوکوها (سیب زمینی –سبزی –مرغ –ماکارونی – لوبیاو..) ، انواع سوفله ، انواع گراتین (بادمجان و سب زمینی ) خوراک (با گوشت یا مرغ ) واویشگا (سیب زمینی و گوشت چرخ کرده ) کروکت ،مرغ (به صورت سوخاری و شنیسل .و...) کشک بادمجان ، بیف استرگانف ، کباب تابه ای ، کباب ترکی ،خوراک مرغ و قارچ و سیب زمینی و جوجه چینی و... اگه بازم چیزی یادم اومد میام اضافه می کنم ![]()
دیروز از ساعت ۳ تا ۵ برق نداشتیم و بسی خوشحال شدیم !ساعت ۵ وقت آرایشگاه داشتم و رفتیم ابروهایمان را خوشمل نمودیم ! دیروز تا رفتم تو سالن آرایشگاه ،آرایشگره گفت ببخشید آزاده جون شما باردار نیستین؟منم گفتم چرا؟
گفت نمی دونم احساس می کنم حالت چشماتون عوض شده ! گفتم نه خسته ام !ولی دیگه حرفای شما تو ذهنم بود و تصمیم گرفتم حساس نباشم و تازه شب اومدم خونه برای همسری تعریف کردم قضیه رو اونم با خنده
که یه دفعه دیدم همسری تو چشمای من دقیق شد و گفت راست گفته خوب اون !چشمات خیلی خسته است !پاشو همین الان باید بریم دکتر چند تا آمپول تقویتی بزنی !و با اصرار می گفت الان باید بریم دکتر ! و گفت اگه ناراحت نمیشی فردا کلاس ایروبیکتو نرو که خسته تر میشی!خلاصع=ه قرار شد امروز کلاس نرم و بعد اداره برم دکتر.
فردا هم دختر خاله ریلکسمو که یکماه پیش عروسیش بود به همراه خاله اینا و مامان اینا دعوت کردم تحت عنوان پاگشا ! می بینید که دوستتون چقدر بزرگ شده و عروس پاگشا می کنه![]()
دیروز عصری هم یه لیست بلند بالا نوشته بودم که باید خودم میخریدم حتما که همه رو خوشبختانه خریداری کردم !ما خریدهامون رو اصولا باهم آخر هفته میریم انجام میدیم ولی وقتی مهمون داریم و من چیزای خاصی می خوام خودم میرم می خرم !مثلا یه بار کنسرو مخلوط سبزیجات می خواستم همسری رفته بود کنسرواشو جداجدا گرفته بود و می گفت خوب مگه نمیشه خودت باهم مخلوطشون کنی !![]()
یاچند برابر اون چیزی که من نوشته بودم براش ژامبون مرغ خریده بود ومن مجبور شدم الویه درست کنم!
فردا هم سرکار نمیام و از صبح مشغول امورات کوزتی می شوم !
هلیا جونم امیدوارم هر چه زودتر حال مادر بزرگ خوب بشه و دوباره برگردی دلم برای چت کردنامون تو کامنتینگ خیلی تنگ شده!![]()
![]()
خدایا تی تی جون و مریسام جون و روشن عزیزم رو هرچه زودتر به مرادشون برسون![]()
خدایا همه دوستانی که مسلما هر کدومشون خواسته هایی دارند همه رو اگه صلاح میدونی به خواسته هاشون برسون و اون آخرا اگه صلاح دونستی یه نظری هم بمن بینداز!هرچند هیچ وقت دستم را رها نکردی!![]()
![]()
بعدا نوشت :
دوستای عزیز مراد دل روشن جونم با تی تی جون و مریسام نازنین فرق داره !من به خاطر کوتاهی کلام تو یه خط نوشتمشون!![]()
ای خداااااااا خودت یه کاری کن که این روشن اینقدر باما کل کل نکنه !![]()
محیط کارمون هم اعصاب واسه من نذاشته ... از شنبه یه کارآموز برای من آوردن که فوقالعاده بی ادب و مشکل اینه که خواهرزاده یکی از همکارا می باشد و دائیش همون روزاول زنگ زد بمن کلی سفارش کرد!البته تو یه ساختمون دیگه است و منم تاحالا ندیدمش فقط اسمشو شنیدم ..تا دیروز همش به احترام همکارم رفتارهای زشت و بچه گانشو تحمل کردم ولی دیگه طاقت نیاوردم و اساسی زدم تو پرش ... امروزم خوشبختانه نیومده![]()
نمی دونم چرا اینقدر حساس شدم ... پنج شنبه که سالگرد پدر بزرگم بود خیلی از فامیلا می پرسیدن که نمی خوای نی نی بیاری منم که به شدت از این جور مداخله گری ها متنفرم ... می گفتم خودم نی نی هستم فعلا... ای خدا ![]()
یا بعضی از این خانم های خانه دار شدیدا رو اعصاب من هستند میگن خوش به حالت دستت تو جیب خودته !از مشکلات کاری خبر ندارند...
مامان میگه خیلی حساس شدم دیروز کلی باهام حرف زد !من نمی دونم مردم به چی حسادت می کنند !متاسفانه چند تا از نزدیکان ما به شدت به ما حسادت می کنند !
نمی دونم هرروز۷ صبح تا ۷ شب سرکار بودن و بعدم تو خونه کوزت بودن ماهی ۶۰۰ تومن قسط دادند حسادت داره؟
خدایا ناشکری نمی کنم ولی خیلی هاشون خیلی راحت ترن صبح ها تا هر وقت بخوان می خوابن مجبور نیستند وقت آرایشگاهشون با یه عالمه نازو عشوه آرایشگرا آخر وقت بگیرند... مجبور نیستند از خیلی تفریحاتشون بزنند...
از کمردرد و دل درد امروز از صبح به خودم پیچیدم !فکر کنم بیشتر آقایون همکارم هم متوجه مشکل من شدند... چون چپ چپ نگاه می کنند .خوب چی کار کنم ...ای خدا![]()
پنج شنبه تا ظهر شرکت بودم و بعد رفتیم خونه با همسری نهار خوردیم و برعکس همه پنج شنبه ها که تا نهار می خورم مشغول امور کوزتی میشم !چون عصری اولین سالگرد پدربزرگم بود گفتم خودمو زیاد خسته نکنم !تا ساعت 3 یه کم استراحت کردیم و بعد با همسری رفتیم به سمت کرج !
اونشب حدود 250 نفر مهمون داشتیم !و بیشتر فامیلها رو هم اونجا دیدیم !منم با دخترخاله هام مشغول امور پذیرایی شدیم ! به مامان و خاله ها هم گفتیم شما برین بشینید پیش مهمونا ...
دختر خاله ام که یکماه پیش عروسیش بود فوق العاده آدمه رییییییییییییییییییلکسیه! و کلی منو حرص داد اونشب دائم یا با موبایل حرف می زد یا با اون یکی دختر خالم ...و همش من باید بهش می گفتم که این کارو بکن و اون کارو نکن ... کاملا شخصیت متفاوتی با من داره !
فکر کنید روز جمعه ای که عروسیش بود من پنج شنبه زنگ زدم بهش که ببینم کاری چیزی نداره ؟استرس نداره ؟اولا که زنگ زدم خواب بود و تازه بعدش گفت :امروز چند شنبه است ؟منم...![]()
تا ساعت 30/11 شب اونجا بودیم و بعد راه افتادیم به سمت خونه !
جمعه تا ساعت 30/10 خوابیدم و چون مادر بزرگ بهمون غذا هم داده بود !دیگه نمی خواست نهار درست کنم .مشغول امورات کوزتی شدم و لباس هارو شستم و...
عصری یع غذای ساده درست کردم که میریم بیرون غذا داشته باشیم چون تو هفته 2 بار بیرون غذاخورده بودیم .ساعت 5 با همسری رفتیم بیرون !به پیشنهاد همسری رفتیم آریا شهر چون دوتامون از اون جا یه عالمه خاطره داریم !![]()
من 3 ساعت تمام توی گلدیس بودم و آخر یه مانتو مشکی برای محل کار گرفتم و یک جفت کتونی پوما .همسری هم می خواست کفش و شلوار بخره که دیگه وقت نشد ...![]()
اینقدر هر چی دیدیم تو خیابون خریدیم خوردیم که من دیگه نتونستم شام بخورم وقتی رسیدیم خونه ولی همسری با اشتهای تمام شام خورد .![]()
دوستای همسری که البته بیشتر همکلاسیای دوران فوقش هستند دارند یکی یکی می رن !یابرای ادامه تحصیل یا برای کار !پنج شنبه هم یکیشون زنگ زد و بهش خبر داد !من کل پنج شنبه و جمعه تو این فکر بودم که آخه چرا؟ چرا جوونای این مملکت که از یکی از بهترین دانشگاهای معتبر تهران فارغ التحصیل شدند چرا نباید این جا جای پیشرفت داشته باشند ! چرا باید یه آدم بیسواد که دست چپ و راستشو از هم تشخیص نمیده باید در آمد هنگفتی داشته باشه و آخرین ماشین روز دنیا رو سوار شه و اونوقت جوونهای تحصیلکرده باید با یه در آمد متوسط زندگی کنند !!یه آهن فروشی رو می شناختم که وضع مالی توپی داشت و چند بار به منشی شرکت ما گفته بود خودکار همراه نیست میشه مبلغ چکو بنویسی بعدا کاشف به عمل اومده که بیسواد مطلقه !
چرا برای تحصیلات کوچکترین ارزشی قائل نیستند؟و خیلی چراهای دیگه ؟